تبليغاتX
غروب
غروب

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو


خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

 

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن


دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

 

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر


بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

 

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو


گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

 

غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی


ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

 

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده


آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

 

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام


دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

 

+یه چند وقتی هست که دیگه نه وقتشو دارم نه مثل قبلا حال و حوصله وبلاگداری

این ترم هم که درسها سخت تر شده و کم کم هم امتحانات میان ترم داره شروع میشه

این شعرم اتفاقی تو یه وبلاگ خوندم که برای خودم خیلی جالب بود امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:56 توسط غروب| |

 

منتظـــر ارســال ســوتي‌هــاي شـــما در وبلاگ ميثمك هستيـــم

فقط تا آخرين روز اسفند ماه وقت داريد...

 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 16:48 توسط غروب|

 

دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی 

خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی


در اتاق فکر من، آیینه تابوتم شده

در نبردم، در کما، با احتمال زندگی


کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند

بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی


مثل یک گنجشک زخمی در هوای بیکسی

بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی



در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام

کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی


عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان

باخودش حرفی زند از ابتدای زندگی
 
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 2:34 توسط غروب| |

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 19:55 توسط غروب| |

 و مرا
آنقدر آزردي ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خيالت راحت ..
...
... ... مي روم از قلبت ..
مي شوم دورترين خاطره در شب هايت
تو به من مي خندي ..
و به خود مي گويي:
باز مي آيد و مي سوزد از اين عشق
ولي ..
بر نمي گردم نه!
مي روم آنجايي
که دلي بهر دلي تب دارد ..
عشق زيباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزاني هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بي روح شده است ..
سخت بيمار شده است ..
تو بمان در شهرت
 
پرنده ای که مقصدش کوچ است به ویرانی لانه اش نمی اندیشد
 
 
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 8:44 توسط غروب| |

مرداب سرد ....

غرق سکوت و ساکن ....

گرفتار به جادوی نیلوفری
...

که نا خاسته مهمانش شد ....

از وقتی آمد ... مرداب دیگر مرداب قدیم نبود ...

گاهی لبخند میزد ....نیلوفر را بر روی امواج آرام خود میگرداند ...

دلخوش شده بود به صدای خنده مهمانش ...

شبها آرام آرام برایش لا لایی میخواند ...

تنها خوشی مرداب قصه ما همین گل نازش بود ...

اما ...روزی مرداب چشم گشود و جز جای خالی نیلوفرش ندید ...

مرداب برای همیشه در سکوت رفت ...اما میگویند هنوز هم شبها مرداب

لا لا یی میخواند برای نیلوفر ...
 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 12:8 توسط غروب| |

 

باز از راه محرم غم رسيد

بر زمين و آسمان ماتم رسيد

اين هلال قد كمان ديگر است

ليتنا كنا معك اندر سر است

خرقه ها را بار ديگر تن كنيد

آتشي در قلب اين خرمن كنيد

طبل وشيپور عزا را سر دهيد

هفت اقليم عطش را در دهيد

ورد صوفي ح س ي ن

فاعلاتون فاعلاتون فاعلون

حاي آن حم ذات كبريا

سين آن سرها ز پيكرها جدا

ياي آن يكتا پرست و يذكرون

نون آن باشد قسم بر يسطرون

سينه از درد فراقت خسته است

دل بروي غير تو او بسته است

هيچ داني در دلم جا كرده اي؟

عرش حق شش گوشه بر پا كرده اي

عشق بازي با تو معنا مي شود

نور حق با تو هويدا مي شود

السلام اي شاه مظلوم و غريب

السلام اي آيه ي امن يجيب

السلام اي نو ر چشم مصطفي

السلام اي خامس آل عبا

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:50 توسط غروب| |

ديرگاهی است كه در اين تنهايی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا می‌خواند

ليك پاهايم در قير شب است

رخنه‌ای نيست در اين تاريكی

... در و ديوار به هم پيوسته

سايه‌ای لغزد اگر روی زمين

نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم‌ها

سر بسر افسرده است

روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

دست جادويی شب

در به روی من و غم می‌بندد

می‌كنم هر چه تلاش،

او به من می خندد .

نقش‌هايی كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود .

طرح‌هايی كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود .

ديرگاهی است كه چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است .
نيست در اين خاموشی

دست‌ها پاها در قير شب است .
                                                                سهراب سپهری
 
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 10:5 توسط غروب| |

پاییز است

 

زیر طاق آسمان خدا ایستاده ام
 
دارم باران می چینم
 
قطره های باران را برایت درون سبدی از گلهای
 یاس میریزم
 
مثل دانه های انار
 
دانه دانه
 
زلال و شفاف
 
مثل دل پاکت
 
هر قطره برای یکی از غمهایت
 
باشد که مرحمی باشد
 
تا آنها را بشوید و با خود ببرد
 
سبدم پر شده
 
قطره ها را پیش کشت می کنم
 
همه از آن قلب مهربانت
 
 
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:14 توسط غروب| |

آسمان دیده ام ابری شده

شانه ای کو؟ تا بگریم زار زار

رعد و برق بی پناهی می زند

روی تکرار سکوتی مرگبار

پرتو نوری مرا دعوت نمود

تا که اسرار دلم تبعید شد

کنج یک مخروبه متروکه ای

حکم توقیف دلم تمدید شد

در زمستانی که می اید ز راه

یک نفر از شهرتان خواهد گذشت

آسمان دیده اش ابری شده

خسته پا،دامن کشان ،خواهد گذشت 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 18:36 توسط غروب| |



قالب جدید وبلاگ غروب