با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام +یه چند وقتی هست که دیگه نه وقتشو دارم نه مثل قبلا حال و حوصله وبلاگداری این ترم هم که درسها سخت تر شده و کم کم هم امتحانات میان ترم داره شروع میشه این شعرم اتفاقی تو یه وبلاگ خوندم که برای خودم خیلی جالب بود امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد منتظـــر ارســال ســوتيهــاي شـــما در وبلاگ ميثمك هستيـــم فقط تا آخرين روز اسفند ماه وقت داريد... دل به دریا میزنم در قیل و قال زندگی برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست باز از راه محرم غم رسيد بر زمين و آسمان ماتم رسيد اين هلال قد كمان ديگر است ليتنا كنا معك اندر سر است خرقه ها را بار ديگر تن كنيد آتشي در قلب اين خرمن كنيد طبل وشيپور عزا را سر دهيد هفت اقليم عطش را در دهيد ورد صوفي ح س ي ن فاعلاتون فاعلاتون فاعلون حاي آن حم ذات كبريا سين آن سرها ز پيكرها جدا ياي آن يكتا پرست و يذكرون نون آن باشد قسم بر يسطرون سينه از درد فراقت خسته است دل بروي غير تو او بسته است هيچ داني در دلم جا كرده اي؟ عرش حق شش گوشه بر پا كرده اي عشق بازي با تو معنا مي شود نور حق با تو هويدا مي شود السلام اي شاه مظلوم و غريب السلام اي آيه ي امن يجيب السلام اي نو ر چشم مصطفي السلام اي خامس آل عبا پاییز است آسمان دیده ام ابری شده شانه ای کو؟ تا بگریم زار زار رعد و برق بی پناهی می زند روی تکرار سکوتی مرگبار پرتو نوری مرا دعوت نمود تا که اسرار دلم تبعید شد کنج یک مخروبه متروکه ای حکم توقیف دلم تمدید شد در زمستانی که می اید ز راه یک نفر از شهرتان خواهد گذشت آسمان دیده اش ابری شده خسته پا،دامن کشان ،خواهد گذشت
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟
دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو![]()

![]()
در اتاق فکر من، آیینه تابوتم شده
در نبردم، در کما، با احتمال زندگی
کفشهایم رو به فردا پشت در کز کرده اند
بنده ی دیروزم و حل سوال زندگی
مثل یک گنجشک زخمی در هوای بیکسی
بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی
در همین بازی گل یا پوچ دل وا مانده ام
کیش و ماتم میکند رندان فال زندگی
عابری هم در گذر از کوچه ی ما هر زمان
باخودش حرفی زند از ابتدای زندگی
![]()

![]()

![]()
غرق سکوت و ساکن ....
گرفتار به جادوی نیلوفری
...
که نا خاسته مهمانش شد ....
از وقتی آمد ... مرداب دیگر مرداب قدیم نبود ...
گاهی لبخند میزد ....نیلوفر را بر روی امواج آرام خود میگرداند ...
دلخوش شده بود به صدای خنده مهمانش ...
شبها آرام آرام برایش لا لایی میخواند ...
تنها خوشی مرداب قصه ما همین گل نازش بود ...
اما ...روزی مرداب چشم گشود و جز جای خالی نیلوفرش ندید ...
مرداب برای همیشه در سکوت رفت ...اما میگویند هنوز هم شبها مرداب
لا لا یی میخواند برای نیلوفر ...![]()

![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ غروب |

